منوی اصلی


نویسندگان


آرشیو موضوعی

داستان آموزنده

ترفند

anti-virus

تازه ها

شعر کردی

شعر فارسی

نرم افزار

آموزشی (مدرسه)

به روایت عکس

لینک دوستان

ابزار وبلاگ

خبر نودشه

نودشه

Mahboob

▒▓█ كنكور 92 -كنكـــــــــوری ها █▓▒

پردندگان ایران

آموزش ریاضی

مدرسه نمونه ی هورامان پاوه

messi10

نودشه 10

عنوان لینک

ده ره هه جیج

اس ام اس رٍز

هاره بری

عرفان حقیقی

به نام خدا

آپلود رایگان همه چیز

نودشه شهرچهار فصل

کیت اگزوز

زنون قوی

چراغ لیزری دوچرخه

قالب بلاگفا

آمار بازدید

» تعداد بازديدها:
» کاربر: Admin


نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 43
بازدید دیروز : 2
بازدید هفته : 47
بازدید ماه : 45
بازدید کل : 23997
تعداد مطالب : 96
تعداد نظرات : 44
تعداد آنلاین : 1

تصاویر زیباسازی نایت اسکین

آرشیو ماهانه


پیوند های روزانه


لوگوی ما

 ‎‎


لوگوی دوستان


بر چسب ها




زندگی رو خیلی سخت نکنید!

چهار شنبه 26 تير 1392

يك تاجر آمريكايي نزديك يك روستاي مكزيكي ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيري از كنارش رد شد كه توش چند تا ماهي بود .
از مكزيكي پرسيد : چقدر طول كشيد كه اين چند تا رو گرٿتي ؟
مكزيكي : مدت خيلي كمي .
آمريكايي : پس چرا بيشتر صبر نكردي تا بيشتر ماهي گيرت بياد ؟
مكزيكي : چون همين تعداد براي سير كردن خانواده ام كاٿيه .
آمريكايي: اما بقيه وقتت رو چيكار مي كني ؟
مكزيكي : تا دير وقت مي خوابم ، يه كم ماهي گيري مي كنم . با بچه ها بازي مي كنم . بعد ميرم توي دهكده مي چرخم ، با دوستان شروع مي كنيم به گيتار زدن . خلاصه مشغولم به اين نوع زندگي !
آمريكايي : من تو هاروارد درس خوندم و مي تونم كمكت كنم . تو بايد بيشتر ماهي گيري كني . اون وقت مي توني با پولش يه قايق بزرگتر بخري و با درآمد اون چند تا قايق ديگر هم بعدا اضاٿه ميكني . اون وقت يه عالمه قايق براي ماهيگيري داري !
مكزيكي : خوب ، بعدش چي ؟
آمريكايي : به جاي اين كه ماهي ها رو با واسطه بٿروشي اونا رو مستقيما به مشتري ها مي دي و براي خودت كار و بار درست مي كني ... بعدش كار خونه راه مي اندازي و به توليداتش نظارت مي كني ... اين دهكده كوچك رو هم ترك مي كني و مي روي مكزيكوسيتي ! بعدش لوس آنجلس ! و از اونجا هم نيو يورك ... اونجاست كه دست به كارهاي مهم تري هم مي زني ...
مكزيكي : اما آقا ! اين كار چقدر طول مي كشه ؟
آمريكايي : پانزده تا بيست سال !
مكزيكي : اما بعدش چي اقا ؟
آمريكايي : بهترين قسمت همينه ، موقع مناسب كه گير اومد ميري و سهام شركتت رو به قيمت خيلي بالا مي ٿروشي ! اين كار ميليون ها دلار برات عايدي داره .
مكزيكي : ميليون ها دلار ! خب ، بعدش چي ؟
آمريكايي : اون وقت بازنشسته مي شي ! مي ري يه دهكده ساحلي كوچيك ! جايي كه مي توني تا دير وقت تا دير وقت بخوابي ! يه كم ماهيگيري كني . با بچه هات بازي كني ! بري دهكده و تا دير وقت با دوستات گيتار بزني و خوش بگذروني ....مردد

 



:: موضوعات مرتبط: داستان آموزنده، ،

نوشته شده توسط میلاد دارستانی در ساعت 15:27



آواز جغد پیغام خداست

جمعه 3 خرداد 1392

جغدي روي كنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا ميكرد. رفتن و ردپاي آن را. و آدمهايي را مي ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي بندند. جغد اما مي دانست كه سنگ ها ترك مي خورند، ستون ها فرو مي ريزند، درها مي شكنند و ديوارها خراب مي شوند.
او بارها و بارها تاجهاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابلاي خاكروبه هاي كاخ دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري اش مي خواند و فكر مي كرد شايد پرده هاي ضخيم دل آدمها، با اين آواز كمي بلرزد.
روزي كبوتري از آن حوالي رد مي شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت: بهتر است سكوت كني و آواز نخواني. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگين شان مي كني. دوستت ندارند. مي گويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري.
قلب جغد پير شكست و ديگر آواز نخواند.
سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت:
آوازخوان كنگره هاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نمي خواني؟
دل آسمانم گرفته است.
جغد گفت: خدايا! آدمهايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند.
خدا گفت: آوازهاي تو بوي دل كندن مي دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ.
تو مرغ تماشا و انديشه اي! و آن كه مي بيند و مي انديشد، به هيچ چيز دل نمي بندد.
دل نبستن سخت ترين و قشنگ ترين كار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ.
جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره هاي دنيا مي خواند
و آنكس كه مي فهمد، مي داند آواز او پيغام خداست. پس نیازی نیست برای خواندن خدا جایی دور بریم خدا همین جاست. . .



:: موضوعات مرتبط: داستان آموزنده، ،

نوشته شده توسط میلاد دارستانی در ساعت 18:49



صورت حساب

شنبه 9 دی 1391

روزی پسر بچه ای تمامی کارهایی که مادرش گفته بود رو انجام داد. وقتی کارهاشو تمام کرد مادرش کنارش رفت. پسرک داشت چیزی می نوشت. نامه را روی میز گذاشت و کمی دورتر ایستاد. مادر نزدیک رفت و نامه را خواند:

1. ظرف شستن 2000 تومان ، 2.آبیاری پاخچه 5000 تومان 3. مراقبت از برادر کوچک 3000 تومان 4. تمییز کردن خانه 6000 تومان .  . .  جمع بدهی: 17 هزارتومان.

مادر لبخندی زد و قلم را برداشت و شروع کرد به نوشتن . . . 1. زمان حاملی دو 6 ماه 0 تومان 2. شش سال مراقبت تا بزرگ شدن 0 تومان 3. شب نخوابیدن ها 0 تومان . . . جمع بدهی: هیچی.

پسر بچه نامه را خواند و چشمان کوچک و زیبایش پر از اشک شد. قلم را در دستش گرفت و آخر صورت حساب خودش  نوشت : قبلا پرداخت شده است.

دوستان محبت را از یاد نبرید و هیچ وقت به این فکر نکنید که چرا پسر جمع صورت حساب را به جای 16 هزار 17 هزار نوشته است!



:: موضوعات مرتبط: داستان آموزنده، ،

نوشته شده توسط میلاد دارستانی در ساعت 13:21



اثبات وجود خدا

یک شنبه 12 شهريور 1391

 

مردی برای اصلاح موی سر خود نزد آرایشگری رفت . در بین راه با او خیلی حرف ها زد.وقتی به در مغازه رسیدن آرایشگر به او گفت: « به نظر من خدا وجود نداره !» . مرد خیلی تعجب کرد و ازش پرسید:«چرا اعتقاد نداری!؟» او پاسخ داد :«کافی است که به خیابان بری تا ببینی که خدا نیست! اگه خدا وجود داشت چرا این همه فقیر و گدا وجود داشت! چرا این همه یتیم وجود داشتو! چرا این همه رنج و مصیبت و درد وجود داشت !؟»
مرد کمی سکوت کرد و به فکر فرو رفت و به او پاسخ نداد. وقتی موههایش را کوتاه کرد و از مغازه خارج شد شخصی را دید که موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده ای داشت. برگشت و به آرایشگر گفت: « به نظر من آرایشگری در دنیا وجود نداره ! » آرایشگر تعجب کرد و جواب داد: « چرا این حرف رو می زنی ! مگر من همین الآن موهایت را اصلاح نکردم !؟» مرد در جواب گفت:« پس اگر آرایشگر وجود دارد چرا باید چنین شخصی هم وجود داشته باشه!» . آرایشگر هم در جواب گفت: «این طور نیست . . . اون فقط مراجعه نکرده است !» مرد جواب داد : « نکته دقیقا همین جاست . . . خدا هم وجود داره ولی مراجعه کننده به او وجود نداره ! اگر مراجعه کننده وجود داشت که این همه مصیبت و سختی و درد سر سرشان نمی آمد!»
                     ز یزدان دان،نه از ارکان،که کوته دیدگی باشد

                                                    که خطی کز خرد خیزد،تو آن را از بنان بینی!



:: موضوعات مرتبط: داستان آموزنده، ،

نوشته شده توسط میلاد دارستانی در ساعت 10:47



چرا شراب نخوریم؟؟؟

چهار شنبه 25 مرداد 1391

شاید واسه ی همه ی ما (چه مسلمون و چه غیر مسلمون) این سوال پیش اومده باشه که چرا مشروب نخوریم ؟؟ واسه ی این موضوع دلیل ها ، مدرک ها و . . . خیلی زیادی آورده شده ولی من میخوام دلیلی که خودم قبول کرده ام (البته دلیل عقلی) واستون بگم . . . اول  بگزارید چند ریز سوال! دیگه رو هم بگم . اول این که بعضی ها میگن که مشروب کم بخوری تا مست نشی و از این چرت و پرت ها . . . .

ببینید توی منطقه ی ما گیاهی است که اسمش لو است (راستش معادل فارسیش رو نمی دونم) بیشترین گیاه منطقه ی ماست. تقریبا علوفه ی تمومی حیوونات منطقه رو میده . این وسط حیوونی داریم به نام خر (که البته میگن تو شناسنامه الاغ نوشته!) که اصلا این گیاه رو دوست نداره. البته نه این که دوست نداره ! . . وقتی اون رو می خوره شب کوری می گیره و وقتی هم زیاد بخوره کور میشه . . . راستش اگه این خر ما از گرسنگی هم بمیره این گیاه رو نمی خوره. توجه کردین ! نمی خوره ! نگاه کنید یک خر چقدر اراده داره که چیزی که واسش بده رو نمی خوره  . . . حلا بعضی ها رو ببنید چیزی که واسشون بد (مشروب) تا بگی می خورن . . .

نتیجه: اون هایی که مشروب می خورن اندازه ی یک خر اراده ندارن. من از شما می پرسم چرا باید ما به اندازه ی یک خر اراده نداشته باشیم که چیزی که واسمون ضرر داره نخوریم. البته اونهایی که میگن ضرر ندارن تکلیفشون جداست چون وضعیت اون ها اورژانسیه  . . .

به هر حال شما هستین و اعمالتان . . . . امیدوارم روزی همهمون آدم بشیم .  . .



:: موضوعات مرتبط: داستان آموزنده، ،

نوشته شده توسط میلاد دارستانی در ساعت 21:5



به نظر شما واقعا آدم و حوا اون میوه ی ممنوعه رو خوردن؟

یک شنبه 22 مرداد 1391

مدت ها بود که داستان فکرم رو مشغول کرده بود (شاید از وقتی که اون رو شنیدم) اون هم داستان این پدر و مادرمون آدم و حوا !! مطمئنم هممون داستان رو شنیدیم. به نظر شما واقعا راسته ؟؟ !! نظر شما چیه؟

من که واسه ی خودم یک استدلالی کردم ( راستی استدلال استنتاجی هم هست حتما بخونید  . . . خدا رو چه دیدید شاید واسه ی کنکور اومد!!) . بزارید کمی بیشتر بریم تو نخ داستان . . . مثل این که داستان بر این بوده که خدا همه چیز رو بهشون داده به غیر از میوه ی ممنوعه . . . این داستات بیشتر مورد توجه اسلامی هاست من هم می خوام از این دید اون رو بررسی کنم . . . ببنید تو دنیا با اون همه نعمت ها و زیبایی ها خدا دو سه چیز رو برامون حرام کرده که مهمترین آنها گوشت خوک و شراب . . . تو رو خدا به این کره ی خاکی نگاه کنید ببینید چه چیزی بیشتر از اونها خورده میشه !!! من نمی دونم تموم عالم میگه بده ولی هی میخورن . . . حتی پزشکی که خودش خونده که همه ی اونها واسه ی بدن مضر هستن ولی هی . . . به نظر شما واقعا اون ژن آدم و حوا نیست !!! من نمی دونم اونها راه رو گم کرده بودن رفتن اون رو خوردن . . . اون که رفت آخه چرا ما هم هی باید اون رو تکرار کنیم آخه چرا ؟؟

شاید بعضی ها که میخورن بگن که : نگاه  . . . چقدر بی فرهنگه داره واسه ی این چیز کوچیک چی میگه ! . عزیزم به خاطر همین چیز کوچیکه ما داریم عذاب می بینیم . . .

به هر حال خودتون می دونید !!! برید تحقیق کنید



:: موضوعات مرتبط: داستان آموزنده، ،

نوشته شده توسط میلاد دارستانی در ساعت 19:8



جملات پند آموز بزرگان

دو شنبه 7 شهريور 1390

اسکار وایلد : همیشه دشمنانت را ببخش ، هیچ چیز بیش از این آنها را ناراحت نمیکند

ناپلئون بناپارت : مذهب چیزی است که مانع کشته شدن پولدار بدست فقیر میشود

مارک تواین : بهتر است دهانت را ببندی و احمق بنظر برسی ، تا اینکه بازش کنی و همه بفهمند که واقعاً احمقی

آلبرت انیشتین : دو چیز را پایانی نیست : یکی جهان هستی و دیگری حماقت انسان . البته در مورد اولی مطمئن نیستم

ماهاتما گاندی : آنچنان زندگی کن گویی که فردا خواهی مرد ، آنچنان بیاموز گویی که تا ابد زنده خواهی

ماندالبرت هوبارد : زندگی رو زیاد جدی نگیر ، چون هرگز از اون زنده بیرون نمی

ریژان کوکتو : ما باید به شانس ایمان بیاوریم ،‌ تا کی میتوانیم موفقیت کسانی را که دوستشان نداریم تفسیر کنیم

آیزاک آسیموف : زندگی لذتبخش است و مرگ آرامش بخش ‌این میان انتقال رنج آور است

ناپلئون : اگر با دشمنی زیادبجنگی ،‌ بعد از مدتی تمام استراتژی های تو را فرا میگیرد



:: موضوعات مرتبط: داستان آموزنده، ،

نوشته شده توسط میلاد دارستانی در ساعت 11:55



امان از دست ملا نصر‌الدین!!

یک شنبه 6 شهريور 1390

ملا نصر‌الدین با دوستی صحبت می‌کرد.
-
خوب ملا، هیچ وقت به فکر ازدواج افتاده‌ای؟
ملا نصر‌الدین پاسخ داد: فکر کرده‌ام. جوان که بودم، تصمیم گرفتم زن کاملی پیدا کنم. از صحرا گذشتم و به دمشق رفتم و با زن پر حرارت و زیبایی آشنا شدم اما او از دنیا بی‌خبر بود. بعد به اصفهان رفتم؛ آن جا هم با زنی آشنا شدم که معلومات زیادی درباره‌ آسمان داشت، اما زیبا نبود. بعد به قاهره رفتم و نزدیک بود با دختر زیبا با ایمان و تحصیل کرده‌ای ازدواج کنم.
-
پس چرا با او ازدواج نکردی؟
-
آه، رفیق! متاسفانه او هم دنبال مرد کاملی می‌گشت!



:: موضوعات مرتبط: داستان آموزنده، ،

نوشته شده توسط میلاد دارستانی در ساعت 23:23



شیطان جنس کهنه می فروشد

یک شنبه 6 شهريور 1390

شیطان می خواست که خود را با عصر جدید تطبیق بدهد، تصمیم گرفت وسوسه‌های قدیمی و در انبار مانده‌اش را به حراج بگذارد. در روزنامه‌ای آگهی داد و تمام روز، مشتری ها را در دفتر کارش پذیرفت.
حراج جالبی بود: سنگ‌هایی برای لغزش در تقوا، آینه‌هایی که آدم را مهم جلوه می‌داد، عینک‌هایی که دیگران را بی‌اهمیت نشان می‌داد. روی دیوار اشیایی آویخته بود که توجه همه را جلب می‌کرد: خنجرهایی با تیغه‌های خمیده که آدم می‌توانست آن‌ها را در پشت دیگری فرو کند، و ضبط صوت‌هایی که فقط غیبت و دروغ را ضبط می کرد.
شیطان رو به خریدارها فریاد می زد: نگران قیمت نباشید! الان بردارید و هر وقت داشتید، پولش را بدهید.
یکی از مشتری‌ها در گوشه‌ای دو شیء بسیار فرسوده دید که هیچکس به آن‌ها توجه نمی‌کرد. اما خیلی گران بودند. تعجب کرد و خواست دلیل آن اختلاف فاحش را بفهمد.
شیطان خندید و پاسخ داد: فرسودگی‌شان به خاطر این است که خیلی از آن ها استفاده کرده‌ام. اگر زیاد جلب توجه می کردند، مردم می‌فهمیدند چه طور در مقابل آن مراقب باشند. با این حال قیمت شان کاملاً مناسب است. یکی شان  شک است و آن یکی عقدة حقارت. تمام وسوسه‌های دیگر فقط حرف می‌زنند، این دو وسوسه عمل می کنند.



:: موضوعات مرتبط: داستان آموزنده، ،

نوشته شده توسط میلاد دارستانی در ساعت 23:17



از بچه ها یاد بگیرید!

یک شنبه 6 شهريور 1390

پسر بچه‌ای وارد یک بستنی‌فروشی شد و پشت میزی نشست. پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد. پسر بچه پرسید: یک بستنی میوه‌ای چند است؟" پیشخدمت پاسخ داد : " ۵۰ سنت". پسربچه دستش را در جیبش فرو برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسید:" یک بستنی ساده چند است؟" در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند. پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد: "۳۵ سنت". پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت: "لطفا یک بستنی ساده". پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت. پسرک نیز پس از خوردن بستنی، پول را به صندوق پرداخت و رفت. وقتی پیشخدمت بازگشت، از آنچه دید حیرت کرد. آنجا در کنار ظرف خالی بستنی، دو سکه پنج‌ سنتی و پنچ سکه یک ‌سنتی گذاشته شده بود برای انعام پیشخدمت.



:: موضوعات مرتبط: داستان آموزنده، ،

نوشته شده توسط میلاد دارستانی در ساعت 23:16



صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد

درباره



سلام این وبلاگ صرفا دلنوشته های منه که هروقت دلم تنگ میشه میام چیزی می نویسم
dar.milad@gmail.com


مطالب پیشین

زندگی در تیر ماه 99
زندگی در آبان 98
پایان سال 97
پایان سال 95
بعثت رسول خدا مبارک
سال جدید . . . سال 95
یاد پراید به خیر
تابستان ۹۴ با فنی حرفه ای
کاریکاتوری که دل میلیون ها نفر رو شکست . . .
فرجه هم داستان شد . . . .
پاور پوینت های درس روش ساخت و کارگاه
درس خوندن بع سبک دانشجویی
فایل های pdf پروژه ی درس کارگاه ساخت و تولید
دانلود کتاب درس روش های ساخت و تولید
بخشی از تابستان 93 به روایت عکس
ترم دوم هم تموم شد . . .
تمرینات درس مبانی برنامه نویسی
این عکس . . . داره
تفریح دانشجویی با دوستان دوران دبیرستان




Powered By LOXBLOG.COM Copyright © 2009 by milad2farsi